وب سايت شخصي ولي اله ديني : گوهر اشك
شنبه، 11 شهریور 1391 - 23:23 کد خبر:187
آن نشنيديد كه يك قطره اشك / صبحدم از چشم يتيمي چكيد ؛ برد بسي رنج نشيب و فراز / گاه در افتاد و زماني دويد

آن نشنيديد كه يك قطره اشك   صبحدم از چشم يتيمي چكيد
برد بسي رنج نشيب و فراز   گاه در افتاد و زماني دويد
گاه درخشيد و گهي تيره ماند   گاه نهان گشت و گهي شد پديد
عاقبت افتاد بدامان خاك   سرخ نگيني بسر راه ديد
گفت، كه اي، پيشه و نام تو چيست   گفت مرا با تو چه گفت و شنيد
من گهر ناب و تو يك قطره آب   من ز ازل پاك، تو پست و پليد
دوست نگردند فقير و غني   يار نباشند شقي و سعيد
اشك بخنديد كه رخ بر متاب   بي سبب، از خلق نبايد رميد
داد بهر يك، هنر و پرتوي   آنكه در و گوهر و اشك آفريد
من گهر روشن گنج دلم   فارغم از زحمت قفل و كليد
پرده‌نشين بودم ازين پيشتر   دور جهان، پرده ز كارم كشيد
برد مرا باد حوادث نوا   داد تو را، پيك سعادت نويد
من سفر ديده ز دل كرده‌ام   كس نتوانست چنين ره بريد
آتش آهيم، چنين آب كرد   آب شنيديد كز آتش جهيد
من بنظر قطره، بمعني يمم   ديده ز موجم نتواند رهيد
همنفسم گشت شبي آرزو   همسفرم بود، صباحي اميد
تيرگي ملك تنم، رنجه كرد   رنگم از آن روي، بدينسان پريد
تاب من، از تاب تو افزونتر است   گر چه تو سرخي بنظر، من سپيد
چهر من از چهره‌ي جان، يافت رنگ   نور من، از روشني دل رسيد
نكته درينجاست، كه ما را فروخت   گوهري دهر و شما را خريد
كاش قضايم، چو تو برميفراشت   كاش سپهرم، چو تو برميگزيد