وب سايت شخصي ولي اله ديني : داستان موسي و خضر ( ع) در قرآن مجيد
شنبه، 1 خرداد 1389 - 22:34 کد خبر:76
مساله انتخاب معلم و استاد و دليل راه در مسير تربيت نفوس و سير و سلوك الي الله به حدي اهميت دارد كه گاه انبياي الهي، در مقطع خاصي نيز مامور به اين انتخاب مي شدند. داستان خضر و موسي عليه السلام در سوره كهف در قرآن مجيد كه داستاني بسيار پر معني و پرمحتوا است، چهره اي از اين انتخاب است. موسي عليه السلام مامور مي شود كه براي فرا گرفتن علومي - كه جنبه نظري نداشت بلكه بيشتر جنبه عملي و اخلاقي داشت - نزد پيامبر و عالم بزرگ زمانش كه...

مساله انتخاب معلم و استاد و دليل راه در مسير تربيت نفوس و سير و سلوك الي الله به حدي اهميت دارد كه گاه انبياي الهي، در مقطع خاصي نيز مامور به اين انتخاب مي شدند.

داستان خضر و موسي عليه السلام در سوره كهف در قرآن مجيد كه داستاني بسيار پر معني و پرمحتوا است، چهره اي از اين انتخاب است.

موسي عليه السلام مامور مي شود كه براي فرا گرفتن علومي - كه جنبه نظري نداشت بلكه بيشتر جنبه عملي و اخلاقي داشت - نزد پيامبر و عالم بزرگ زمانش برود كه قرآن از او به عنوان «عبد من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما; بنده اي از بندگان ما كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوي خود علم فراواني به او تعليم داده بوديم.» ياد كرده است.

او بار سفر را بست و به سوي جايگاه خضر با يكي از يارانش به راه افتاد; حوادث اثناء راه بماند، هنگامي كه به خضر رسيد، پيشنهاد خود را به آن معلم بزرگ، مطرح كرد; او نگاهي به موسي عليه السلام افكند و گفت: «باور نمي كنم در برابر تعليمات من، صبر و شكيبايي داشته باشي!» ولي موسي عليه السلام قول شكيبايي داد.

سپس سه حادثه مهم يكي بعد از ديگري اتفاق افتاد; نخست سوار بر كشتي شدند و «خضر» اقدام به سوراخ كردن كشتي كرد كه بانگ اعتراض موسي بر خاست، و خطر غرق شدن كشتي و اهلش را به خضر گوشزد نمود; ولي هنگامي كه خضر به او گفت: «من مي دانستم تو، توان شكيبائي نداري! موسي از اعتراض خود پشيمان گشت و سكوت اختيار كرد، چرا كه قرار گذاشته بود لب به اعتراض نگشايد تا خضر خودش توضيح دهد.

چيزي نگذشت در مسير خود به نوجواني برخورد كردند «خضر» بي مقدمه اقدام به قتل او كرد! منظره وحشتناك كشتن اين جوان ظاهرا بي گناه، موسي عليه السلام را سخت از كوره به در برد، و بار ديگر تعهد خود را فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اعتراض شديدتر و رساتر از اعتراض نخستين، كه چرا انسان بي گناه و پاكي را بي آن كه مرتكب قتلي شده باشد كشتي؟ به يقين اين كار بسيار زشتي است!

براي دومين بار، خضر پيمان خود را با موسي عليه السلام ياد آور شد و به او گفت اگر بار سوم تكرار كني هميشه از تو جدا خواهم شد; موسي فهميد كه در اين مورد سر مهمي نهفته است و سكوت اختيار كرد تا خضر خودش بموقع توضيح دهد.

چيزي نگذشت كه سومين حادثه رخ داد; آن دو وارد شهري شدند، مردم شهر حتي حاضر به پذيرايي مختصر از آنان نشدند، ولي خضر عليه السلام به كنار ديواري كه در حال فرو ريختن بود رسيد، آستين بالا زد و از موسي نيز كمك خواست تا ديوار را مرمت كند، و از فرو ريختن آن مانع شود; باز موسي عليه السلام پيمان خود را به فراموشي سپرد و به معلم خويش اعتراض كرد كه آيا اين دلسوزي در برابر آن بي مهري منطقي است؟ اينجا بود كه خضر اعلام جدايي از موسي عليه السلام نمود، چرا كه سه بار پيمان شكيبايي را كه با خضر داشت شكسته بود; ولي پيش از آن كه جدا شوند، اسرار كارهاي سه گانه خود را براي او برشمرد و پرده از آن برداشت.

در مورد كشتي گفت: پادشاهي ظالم و جبار، كشتيهاي سالم را غصب مي كرد و من كشتي را معيوب ساختم تا مورد توجه او قرار نگيرد; زيرا كشتي تعلق به گروهي از مستضعفان داشت و وسيله ارتزاق آنها را تشكيل مي داد.

جوان مقتول فردي كافر و مرتد و اغواگر بود و مستحق اعدام، و بيم آن مي رفت كه پدر و مادرش را تحت فشار قرار دهد و از دين خدا بيرون برد.

و اما آن ديوار متعلق به دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، و زير آن گنجي متعلق به آنهانهفته بود; و چون پدرشان مرد صالحي بود، خدا مي خواست اين گنج را براي آنها حفظ كند; سپس به او حالي كرد كه من اين كارها را خود سرانه نكردم; همه به فرمان پروردگاربود!

در اينجا موسي عليه السلام از خضر جدا شد، در حالي كه كوله باري از علم و آگاهي و اخلاق را همراه خود مي برد.

او بخوبي درسهاي زير را از مكتب آن معلم بزرگ و مربي اخلاق فرا گرفت:

1- پيدا كردن رهبري آگاه و فرزانه، و بهره گيري از علم و اخلاق او تا آن حد اهميت دارد كه پيامبر اولوالعزمي همچون موسي - بطور نمادين - مامور مي شود كه راه دور و درازي را براي حضور در محضر او، و اقتباس از چراغ پر فروغش، بپيمايد.

2- در كارها نبايد عجله كرد، چرا كه بسياري از امور، نياز به فرصت مناسب دارد; گفته اند: «الامور مرهونة باوقاتها!»

3- حوادثي كه در اطراف ما رخ مي دهد ممكن است چهره اي در ظاهر و چهره اي در باطن داشته باشند; هرگز نبايد به چهره ظاهري رويدادهاي ناخوش آيند قناعت كرد و عجولانه قضاوت نمود; بلكه بايد ماوراي چهره هاي ظاهري را نيز از نظر دور نداشت.

4- شكستن پيمانهاي معنوي بطور مكرر، ممكن است انسان را براي هميشه از فوائد و بركاتي محروم سازد!

5- حمايت از مستضعفان، خيرخواهي يتيمان و مبارزه با ظالمان و كافران اغواگر، وظيفه اي است كه هر بهائي را مي توان در برابر آن پرداخت.

6- انسان هر قدر عالم و آگاه باشد، نبايد به علم و دانش خويش مغرور گردد و تصور كند ماوراي علوم او علوم ديگري نيست; چرا كه اين تصور او را از رسيدن به كمالات بيشتر باز مي دارد.

7- خداوند بزرگ در اين عالم هستي، ماموران ويژه اي دارد كه آنها را بي سروصدا به ياري بندگان مظلوم و با اخلاص مي فرستد، تا از طرق مختلف آنان را ياري كنند، و اينها از الطاف خفيه الهيه است كه هر انسان با ايماني مي تواند در انتظار آن باشد

و فوائد و بركات ديگر.

اين داستان خواه جنبه آموزش واقعي براي موسي عليه السلام داشته باشد و يا جنبه سرمشق براي ديگران، هر چه باشد، در مورد مطلبي كه ما به دنبال آن هستيم تفاوتي نمي كند.

كوتاه سخن اين كه: نياز به رهبر و دليل راه در طريق افزايش علم و تهذيب نفوس نيازي ست حتمي و غير قابل انكار!

                                                                                      منبع: حوزه نت